بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

دیگرنگاریiconدیگرنگاریicon

مرثیه‌ای برای سکوت

نویسنده: محمدامین غیب‌دوست

زمان مطالعه:7 دقیقه

مرثیه‌ای برای سکوت

مرثیه‌ای برای سکوت

بیست‌وسه سالم بود که سکوتم را از دست دادم. ازدست‌دادن چیزی که در اصل وجود نداشت از چیزی که فکر می‌کنید سخت‌تر بود. جای بی‌وزنی سکوت را صدای سکه و برخورد فلز گرفت. خلاء پیشین را انعکاس بی‌پایان صدایی پر کرد که هیچ خاستگاهی نداشت.

 

پیش از آن روز، سکوت آن مهمان همیشگی بود که بی‌درنگ جایش را به صداهای اطراف می‌داد و در پایان همیشه برمی‌گشت و فضای ذهنم را مملو از آرامشش می‌کرد. تا اینکه یک‌بار دیگر بازنگشت. در عوض صدای وزوزی ذهنم را فرا گرفت که پنج سال است قطع نشده است.

 

این وزوز بی‌پایان گوش را با اسم تینیتوس می‌شناسند. تقریبا شبیه سوتی‌ست که بعد از مهمانی‌های پرسروصدا و کنسرت‌ها در گوش می‌پیچد، با این تفاوت که از بخت بد بعضی‌ها مانند من، صدایش پس از یکی دو روز قطع نمی‌شود. تینیتوس در زندگی هرکدام از مبتلایان با حجم و طنین متفاوتی ظاهر می‌شود. برای من صدای خیلی رعب‌آمیزی نیست و دردی ندارد و هنوز صدای اطراف را می‌شنوم. مشکل اصلی من احساس ناتوانی است. ناتوانی دربرابر صدایی که همیشه در سایه‌ی صداهای دنیای بیرون پنهان شده و تماشایت می‌کند. نه دلیل مشخصی دارد و نه درمانی.

 

لحظه‌ای که فهمیدم این صدا قرار نیست تنهایم بگذارد را به یاد دارم. ناگهان از فضاهای بسته می‌ترسیدم و نمی‌توانستم هدفون بگذارم و خوابیدن برایم مشکل شد. شب‌ها که صداها فرو می‌خوابیدند،‌ پنجره‌های اتاقم را باز می‌کردم به امید اینکه صدای ماشین‌ها و دعوای گربه‌ها بر صدای وزوز پیروز شود. هرشب آرزو می‌کردم باران ببارد. ضربه‌های پشت‌سرهم قطره‌ها بر دیوار و پنجره مانند لالایی مادرانه‌ای ذهنم را آرام می‌کرد. باران به درمان تبدیل شده بود. صدایی بی‌پایان و منظم که پس ذهنم را پر می‌کرد و جایی برای صدای برخورد سکه‌ها باقی نمی‌گذاشت.

 

پس از چند ماه، چنان سوگوار لحظه‌های بدون صدا بودم که انگار عزیزی را از دست داده‌ام. نمی‌خواهم غم کسانی که واقعا عزیزانشان را از دست می‌دهند را کوچک بشمارم، اما بخش بزرگی از روند سوگواری پذیرفتن این حقیقت است که عزیز از دست رفته دیگر باز نخواهد گشت و من حاضر به این کار نبودم. قبول نمی‌کردم که باید باقی زندگی‌ام را اینگونه بگذرانم.

 

تینیتوس که در مغز ماندگار می‌شود، ماده خاکستری هسته آکومبِنس مغز را کاهش می‌دهد. این ناحیه از مغز ارتباط پررنگی با اعتیاد و افسردگی دارد. این کاهش به پاسخ‌های احساسی قوی و پیچیده‌ای به محرک‌های صوتی می‌انجامد. من هم پس چند ماه با شدت آزارطلبانه‌ای سکوت می‌طلبیدم. به هر سو می‌رفتم تا به تهی‌بودن و فقدان برسم، اما چیزی جز خاطرات نیافتم. 

 

یکی از سفرهای دانشجویی‌ام را به خاطر می‌آوردم. چند سال قبل از مرگ سکوتم، به دامنه‌ی یکی از آتشفشان‌های خاموش مکزیک رفتیم. در عمق جنگل‌هایش، میان ریشه‌ها و زیر پوسته‌ی درختان شکسته دنبال قارچ و گلسنگ بودیم. هوا سرد و مرطوب بود و باران نرمی می‌بارید. مه متراکمی آتشفشان خواب‌آلود را پوشانده بود. هرچه بالاتر می‌رفتیم، سکوت بیشتر می‌شد. انگار هیچ‌کس جرئت نداشت در بارگاه موجودی به عظمت آتشفشان سخن بگوید، مبادا خوابش را برهم زنند. خاک نرم و برگ‌های پوسیده‌‌ی جنگل، حتی صدای قدم‌هایمان را پوشانده بود.

 

به بالاترین نقطه‌ی دامنه که رسیدیم، گروه کوچکمان پراکنده شد و هرکدام چند قدم نرفته بودیم که مه مانند پرده‌ای زخیم ما را از هم پنهان و اتاق بی‌پژواکی میانمان برپا کرد. خوشحال از اینکه هیچ‌کس من را نمی‌دید، افسار را به کودک درونم دادم و از تنه‌ی درختی بالا رفتم. بر هر شاخه که پا می‌گذاشتم، ارتفاع بلندتری را فتح می‌کردم و احساس غرور داشتم. فتوحاتم اما با یک لغزش کوچک به پایان رسید. سکوت آتشفشان چنان ضخیم بود که فریادهای هراسان و صدای برخوردم با زمین و ناله‌های پردرد بعد از آن را هیچ‌کس نشنید. جنگل و مه غلیظ چنان ما را پوشانده بود که انگار تنهای تنها بودیم. آنجا بود که سکوت حقیقی را تجربه کردم، روی زمین مرطوب خوابیده بودم و هیچ صدایی جز رقص باد در میان برگ‌ها و نفس‌های خودم نمی‌شنیدم.  

 

این تجربه‌ها حالا برایم ناممکن بودند. اگر آن اتفاق امروز برایم پیش می‌آمد، به جای سکوت مطلق طبیعت، وزوز گوش‌هایم را می‌شنیدم. حالا به هر سو که می‌نگرم، لحظه‌های سکوت دور از دسترسم را می‌جویم. کار عجیبی‌ست، پیداکردن هیچ‌چیز.

 

سکوت فاصله‌ی میان صداهاست. سکوت نمی‌گذارد صداها به مجموعه‌ای درهم و بی‌معنی تبدیل شوند. به قول سوزان سانتاگ: «سکوت هویتش را از صداهای برهم‌زننده‌اش می‌گیرد.» منی که دنبال سکوت خالص می‌گشتم، در اصل داشتم از حقیقت آن چشم برمی‌گرداندم.

 

جان کیج سراینده قطعه به نام 4:33 دارد که نوازندگان 4 دقیقه و 33 ثانیه از سازهاشان دست می‌کشند و سکوت می‌کنند. زمانی که به تینیتوس مبتلا شدم، گمان کردم که فرصت تجربه‌ی این قطعه از دست داده‌ام. اما این قطعه از عدم‌صوت ساخته نشده است. لحظه‌ای که این قطعه شروع می‌شود، شنوندگان بخشی از ارکستر می‌شوند. صدای صندلی، خمیازه، سرفه، تکان‌خوردن‌های آن‌هایی که حوصله‌شان سررفته است. این همان سکوتی‌ست که از صداها معنی می‌گیرد. 

 

لیام هنگان، استاد مطالعات محیطی دانشگاه شیکاگو، چیزی که ما سکوت می نامیم را فقدان صدای انسانی می‌داند. به باور او، سکوت محض امکان‌ناپذیر است. حتی آن لحظه‌های شکوهمند در آتشفشان مکزیک هم پر از صدا بود. خاک و برگ‌ها زیر پاهایمان، نفس‌های من، صدای برخوردم با زمین؛ همه سکوتی که وجود من را فرا گرفته بود را شکل می‌دادند. حالا می‌دانم که نباید در بی‌صدایی مطلق دنبال سکوت باشم. سکوت را باید لابه‌لای قطره‌های باران و دیگر منظرهای صوتی که ما را از غوغای درونی خود رها می‌کنند، شنید.

 

مطالعه‌ای در دانشگاه پاویا ایتالیا ثابت کرد موسیقی‌های آرامش‌بخش در مقابل موسیقی‌های دیگر ژانرها که لحظه‌های سکوت بیشتری داشتند، اثر آرام‌بخششان کمتر است. ضربان قلب و فشار خون و شدت تنفس شرکت‌کنندگان با موسیقی دارای سکوت پایین می‌آمدند. نظریه‌ی غالب می‌گوید حتی موسیقی آرام‌بخش هم نیاز به توجه دارد اما سکوت چیزی از شنونده نمی‌خواهد، سکوت رهایی می‌آورد.

 

تحقیقاتی در دانشگاه اورگن نشان داد که در مغز موش‌ها شبکه‌های عصبی متفاوتی در پاسخ به صدا و قطع آن فعال می‌شود. یعنی سکوت پدیده‌ای متفاوت از صدا است، نه فقط عدم وجود صدا.

 

سکوت مرا رها کرد اما تینیتوس نشانم داد که سکوت واقعی چیست. زیباترین توصیف سکوت را در شعری از آدرین ریچ خواندم:

 

«فریادِ

صدایی نامشروع

صدای خودش را دیگر نمی‌شنود

و از خود می‌پرسد

آیا وجود دارم؟»

 

این سکوتی بود که می‌خواستم نشانتان بدهم؛ شناختن آنچه نادیده می‌گیریم و دیدن حاضری که همیشگی‌بودنش نامرئی‌اش کرده است. این جیغ بی‌پایانی که فقط من می‌شنیدم، صدای سکوتم بود. 

 

نویسنده‌ی نیوزیلندی، جَنِت فرِیم داستان کوتاهی به نام «جیغ وحشتناک» دارد. در دنیای داستان، یکی از شب‌ها جیغ بسیار بلند و گوش‌خراشی در شهر پخش می‌شود. همه‌ی اهالی شهر جیغ را می‌شنیدند‌ اما هیچ‌کس درباره‌اش چیزی نمی‌گفت. مشخص نبود صدای فریاد از کجا می‌آید و کسی دوست نداشت مورد تمسخر قرار بگیرد یا دیوانه فرض شود پس حرفی از جیغ نمی‌زدند. تا اینکه مهمان خارجی مهمی از راه رسید و به محض رسیدن از استقبال‌کنندگانش جویای صدا و منبعش شد. شهروندان که مدت‌ها بود در انکار زیسته بودند، ادعا کردند صدایی نمی‌شنوند. مردم که از مخالفت با بزرگ‌ترها و همکاران و دوستان می‌ترسیدند وجود صدا را مانند رازی نگه داشتند و یک شخصیت حتی ادعا کرد که اگر همه ناگهان قبول کنند که جیغ را می‌شنوند، شهر به آشوب کشیده می‌شود. پس هیچ‌کس هیچ‌چیز نگفت. اما آن جیغ گوش‌خراش بی‌وقفه جریان داشت هرچند که تا ابد ناگفته ماند.

 

داستان فریم اشاره دارد به ترس از به‌زبان‌آوردن خطاهایی که از جامعه و خودمان سر می‌زند. پذیرفتن نقش خودمان در مشکلات اجتماعی و رفتارهای نفرت‌پراکن و تبعیض کار آسانی نیست. پس بهتر است چیزی از آن‌ها نگوییم. بهتر است صدای درونمان را ساکت کنیم تا مورد قضاوت قرار نگیریم. اما جدا از این معانی، داستان برای من کاملا واقعی بود.

 

تینیتوس جیغی بود که بی‌وقفه در سرم می‌پیچید و صدای سکوتی بود که تمام زندگی به آن بی‌توجه بودم. خسته از نادیده گرفته‌شدن، سکوت خودش را شکسته بود و حضورش را با جیغی بی‌پایان و گریزناپذیر اعلام کرد. اما برخلاف داستان فریم، من توانستم حضورش را بپذیرم و از آن سخن بگویم. چون باور دارم سکوت حرف‌های بسیاری برای گفتن دارد.

محمدامین غیب‌دوست
محمدامین غیب‌دوست

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.